این مطلب ۱۰۹ بار خوانده شده

خوش آمد گویی مادرانه

مادرس نبودم ! امام او براین یک پسر بود ، یک پسر دلسوز واقعی
نسخه مناسب چاپ

به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی سپاه حضرت سیدالشهداء(ع) استان تهران در پاکدشت :

سال ۵۸ بود که مادرش را از دست داد وطعم تلخ بی مادری را چشید ، مدتی از سر دلتنگی و بی پناهی گریه کرد ، اما به زودی چشمه اشک چشم او خشکید . دراین روزها سخن از  فداکاری ، ایثار،شجاعت و ولایت مداری  است ایام که به هفته بسیج نام گرفته است و با برگزاری برنامه های مختلف از مقام والای شهدای صحبت می کنند از این روز ما نیز کمی در زندگی شهید والامقام غلامرضا رمضانی خراسانی قدم می زنیم . من مادرش نبودم شهید غلامرضا رمضانی خراسانی فرزند داود متولد یک فروردین ماه سال ۴۶ بود و در سال ۸۵ یعنی در سن ۱۲ سالگی مادرش را ازدست داد حال از زبان نا مادری این شهید والا مقام می شنویم . مادرش  نبودم ! امام او براین یک پسر بود ، یک پسر دلسوز واقعی سال ۵۸ بود که مادرش را از دست داد وطعم تلخ بی مادری را چشید ، مدتی از سر دلتنگی و بی پناهی گریه کرد ، اما به زودی چشمه اشک چشم او خشکید،بی گمان : نه اشکی ماند و نه دستی که گونه هایش را از اشک بروبد از وقتی که به عنوان نامدری پا به آن خانه گذاشتم از این پسر جز مهربانی و گذشت هیچ ندیدم . فداکار بود وی درادامه می گوید : یک بار خواهر ناتنی اش بدجور مریض شد،بچه در آتش تب می سوخت  و جایی که زندگی می کردیم دکتر نبود و “غلامرضا ” خواهرش را روی چرخ گذاشت و تا “پلشت” که به خانه ما خیلی دور بود برد و به دکتر رساند . یک بار دیگر هم که به مشهد رفته بودیم ، خواهرش در شلوغی جمعیت گم شد و او آنقدر آنجارا گشت و گشت تا پیدایش کرد . از خوبی هایش کم گفتم : نمازش را مرتب می خواند ، قرآن می خواند ، برای کمک به خرج خانه سرکار رفت و قبل از اینکه به خدمت سربازی برود خیلی دلش می خواست به جبهه جنگ برود اما هر بار کاری پیش می آمد و فرصت  آن  را از دست می داد . بلا خره دفترچه خدمت را گرفت وی در ادامه خاطره گوییش در مورد این شهید مهربان افزود : غلامرضا یک روز به پدرش گفت که دفترچه آماده به خدمت را در خواست کرده است ، چیزی نگذشت که با اشتیاق به سربازی رفت و از خوشحالی سر از پا نمی شناخت . دوران آموزشی در نظرش خیلی زود سپری شد و بعد از آن  خودش خواست که داوطلبانه به جبهه اعزامش کنند و در جبهه جنوب یک بار مجروح شد به ایو یک ماه اجازه مرخصی دادند ، اما طاقت نداشت روی تخت بیمارستان بخوابد و بعد از یک هفته زودتر از موعد به منطقه برگشت . حالا دیگر ۲۲ ماه از سپری شدن دوران خدمت غلامرضا رمضانی می گذشت ، مدتی بود که از رادیو و تلویزیون اخبار مسرت بخش پیروزی در جبهه ها در عملیات والفجر ۸ اعلام شد و مارش پیروزی پخش می شد و ما نیز همانند دیگر ملت ایران خوشحال بودیم . انتظاری که پایان نداشت روز ها را می شمردیم تا دوران خدمت غلامرضا به سر برسد و برگردد و کاری جزانتظار نداشتیم ، انتظاری که پایانی نداشت در همان روز ها بود که غلامرضا در منطقه جنگی ترکش خورد و به شهادت رسید . اما انتظار مادر مهربانش در آن دنیا به سر آمد وتوانست بعد از ۸ سال دوری پسر مهربان خود را با لبانی تشنه و گلگون درآغوش بکشد . می توان حال آن مادر را درک کنم و حدس بزنم که موقع خوش آمد گویی با چه کلماتی به پیشواز غلامرضا می رود چرا که من هم مادرم و از دل مادر بر دارم . شهید غلامرضا رمضانی خراسانی در ۲ آذر سال ۶۶ در شرهانی به درجه رفیع شهادت رسید و مزار این شهید بزرگوار در بهشت زهرا می باشد .

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.